کم شدن. [ ک َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) از تعداد چیزی کاسته شدن. کاستن. ( فرهنگ فارسی معین ). نقصان. ( ترجمان القرآن ). انتقاص. ( زوزنی ) ( منتهی الارب ). قلیل گشتن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : به جای خشتچه گرشصت نافه بردوزی هم ایچ کم نشود بوی گنده از بغلت.عماره.نه از لشکر ما کسی کم شده ست نه این کشور از خون لمالم شده ست.فردوسی.از آن سی سواران یکی کم شودبه گاه شمردن همان سی بود.فردوسی.هرچند همی مال...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) از تعداد چیزی کاسته شدن کاستن : ( برات خوشدلی ما چه کم شدی یارب گرش نشان امان از بد زمان بودی ? ) ( حافظ )
مترادف و متضاد
abate (فعل)کم شدن، خرد شدن، تخفیف دادن، خرد کردن، کاستن، رفع نمودن، اب گرفتن از، به زور تصرف کردن، خرد ساختن، فرو نشستنdiminish (فعل)کم شدن، خرد شدن، خرد کردن، کاستن، خرد ساختن، کم کردن، ضعیف کردن، نقصان یافتن، تقلیل یافتنstep down (فعل)کم شدنwane (فعل)کم شدن، خرد شدن، نقصان یافتن، رو بکاهش گذاشتن، وارفتن، به آخر رسیدنdwindle (فعل)کم شدن، خرد شدن، خرد ساختن، تحلیل رفتن، رفته رفته کوچک شدن، تدریجا ...