معانی کلمه : کمند
لغت نامه دهخدا
کمند. [ ک َ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان مهرانروداست که در بخش بستان آباد شهرستان تبریز واقع است و 178 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
فرهنگ عمید
۱. طنابی بلند با سری حلقهمانند برای گرفتار کردن انسان یا حیوان.
۲. [مجاز] آنچه بهوسیلۀ آن کسی را اسیر و گرفتار کنند؛ دام: پسرک سرانجام در در کمند او افتاد.
۳. زلف؛ گیسو.
〈 کمند انداختن: (مصدر لازم) [قدیمی] به کار بردن کمند برای گرفتار ساختن کسی یا حیوانی یا برای بالا رفتن از جایی.
فرهنگ معین
(کَ مَ ) (اِ. ) ریسمان و طنابی که برای اسیر کردن انسان یا حیوان به کار برند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
کمند طنابی دراز که سر آن را به صورت قلاب در آورده و با آن ...
/kamend/ کمند طنابی دراز که سر آن را به صورت قلاب در آورده و با آن حیوان فراری را به دام اندازند
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: kamand) (به مجاز) آنچه به وسیلهی آن کسی را گرفتار میکنند ، دام ؛ (در قدیم) (به مجاز) گیسو .
اسم: کمند (دختر) (فارسی) (تلفظ: kamand) (فارسی: کَمند) (انگلیسی: kamand)
معنی: ( به مجاز ) آنچه به وسیله ی آن کسی را گرفتار می کنند، ( به مجاز ) گیسو، دام، کنایه از گیسو
معنی: ( به مجاز ) آنچه به وسیله ی آن کسی را گرفتار می کنند، ( به مجاز ) گیسو، دام، کنایه از گیسو
