معانی کلمه : کمانچه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کمان کوچک: ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص / از آن کمانچهٴ ابرو و تیر چشم نجاح (حافظ: ۱۰۰۸ ).
۲. (موسیقی ) ساز زهی آرشه ای با کاسه ای به صورت کُرۀ ناقص و متصل به یک دستۀ باریک که در هنگام نواختن معمولاً به صورت عمودی بر روی زمین یا پای نوازندۀ قرار می گیرد.
۲. (موسیقی ) ساز زهی آرشه ای با کاسه ای به صورت کُرۀ ناقص و متصل به یک دستۀ باریک که در هنگام نواختن معمولاً به صورت عمودی بر روی زمین یا پای نوازندۀ قرار می گیرد.
فرهنگ معین
(کَ چِ ) (اِمصغ . ) از سازهای زهی ایرانی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
نوعی ساز که بومی آن دارای سه سیم است
/kamaanche/ نوعی ساز که بومی آن دارای سه سیم است
مترادف و متضاد
fiddle (اسم)
کمانچه، ویولن
