معانی کلمه : کمان
لغت نامه دهخدا
کمان . [ ] (اِخ ) از دیه های کوزدر. (تاریخ قم ، ص 141).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(کَ ) [ په . ] (اِ. ) وسیله ای برای تیراندازی در قدیم . ، ~به زه بودن کنایه از: آمادة نبرد بودن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
خط منحنی بسیط یا پارهای از دایره یا دیگر مقاطع مخروطی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
وسیله ای برای باز کردن چشم
/kemaan/ وسیله ای برای باز کردن چشم
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
کیوار؛ کِیُو
فرهنگستان زبان و ادب
{arc , arch} [معماری و شهرسازی] خط منحنی بسیط یا پاره ای از دایره یا دیگر مقاطع مخروطی
{bow} [ورزش] قطعۀ منحنی شکلی از پلاستیک یا هر مادۀ کشسان دیگر که دو سر آن به وسیلۀ زه به هم متصل شده است
{catenary} [حمل ونقل دریایی] انحنای زنجیر معلق بین دو تکیه گاه یا میان دو شناور درحالت یدک کشی یا بین کشتی و بستر دریا
[ریاضی] ← پرانتز
{bow} [ورزش] قطعۀ منحنی شکلی از پلاستیک یا هر مادۀ کشسان دیگر که دو سر آن به وسیلۀ زه به هم متصل شده است
{catenary} [حمل ونقل دریایی] انحنای زنجیر معلق بین دو تکیه گاه یا میان دو شناور درحالت یدک کشی یا بین کشتی و بستر دریا
[ریاضی] ← پرانتز
