کلال . [ ک ِ ] (ع اِ) ج ِ کِلَّة. رجوع به کِلَّة شود.
کلال . [ ک ُ ] (اِخ ) ظاهراً نام بتی بوده است عرب را، چه در نامهای عرب «عبد کلال » است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
قسمتی از سر شامل میان سر تا بالای پیشانی.
۱. مانده شدن؛ خسته شدن.
۲. ماندگی؛ خستگی.
۳. کُندی.
=سفالگر: ◻︎ نگر تا در این چون سفالینهتن / به حاصل شد از تو مراد کلال (ناصرخسرو: ۲۵۲)، ◻︎ هر کاسهای که ساخت ندانم چرا شکست / گردندهآسمان که چو چرخ کلال گشت (امیرخسرو: لغتنامه: کلال).
(کَ) (اِ.) تارک سر، بالای پیشانی .
(کُ) (ص فا.) کوزه گر، کسی که ظروف سفالی می سازد.
(کَ) [ ع . ] (اِمص .) ماندگی ، کم زوری ، خستگی .