کشانیدن. [ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص ) کشیدن فرمودن. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). کشیدن کنانیدن. ( از ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). کشاندن. به کشیدن داشتن. || کشیدن : همان که شوق طوافش مرا بطوفان دادبه نیم جذبه کشاند ز ورطه ام بکنار.عرفی ( از آنندراج ). || منجر کردن. جَرّ. ( یادداشت مؤلف ).- درکشانیدن ؛ منجر ساختن : بناگفتنی در کشانی مراتو ای احمق خر زناکردنی.انوری....
فرهنگ معین
(کَ دَ ) (مص م . ) کشیدن .
فرهنگ فارسی
( کشید کشد خواهد کشید بکش کشنده کشان کشیده کشش ) ۱ - ( مصدر ) امتداد دادن ممتد کردن دراز کردن منبسط کردن . ۲ - بسوی خود آوردن . ۳ - جذب کردن : ( طالع اگر مدد کند دامنش آورم بکف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف ) . ( حافظ ) آهن را نکشد و از خاصیت خود باز ندارد . یا بخود ( بخویشتن ) کشد . بسوی خود جذب کردن : یا آسمان مر زمین را از خویشتن دور کند یا آسمان مر آتش را بخویشتن کشد . ۴ - بردن حمل کردن : ( ...