کسی . [ ک ُ سا ] (ع اِ) ج ِ کِسوَة و کُسوَة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). رجوع به کسوة شود.
کسی . [ ک َ ] (حامص ) شخصیت . فردیت . آدمیت . (ناظم الاطباء). کس بودن . شخصیتی داشتن . در شمار مردم مهم بودن : هرکه او نام کسی یافت ...
فرهنگ عمید
کس بودن، انسان بودن، باشخصیت بودن.
فرهنگ فارسی
( مبهم ) ۱ - یک کس یک شخص : ( هر آنکه جز تو کسی را وزیر پندارد جلال و قدر تو واجب کند بر او تعزیر ) . ( بنقل لباب ) ۲ - شخص مبهم . توضیح : ضمیر و فعل آن گاه مفرد آید : ( چو بر تخت بینند ما را نشست چه گوید کسی کو بود زیر دست ) . و گاه ضمیر و فعل آن جمع آید : ( کسی کز گرانمایگان زیستند همه پیش او زار بگریستند ) ۳ - هیچکس : ( کسی نیامد ) . جامه پوشیدن
دانشنامه عمومی
کسی (بزرگ: Ξ، کوچک: ξ) چهاردهمین حرف الفبای یونانی است که در یونانی جدید کسی تلفظ می شود و در انگلیسی سای یا زای.متغیر تصادفی؛حوزه برهم کنش؛ویژه بردار؛تابع زتای ریمن که تابع کسی ریمن نیز گفته می شود؛نماد کسی می تواند بر این چیزها دلالت کند:wiki: کسی...
مترادف و متضاد
some (ضمير)کسی، بعضی، بعض، برخی از، برخی، چندتا، شخص یا چیز معینیone (ضمير)کسیanybody (ضمير)کسی، هیچ کس، کسی هرکجاsomeone (ضمير)کسی، ادمی، شخصی، یک کسیsomebody (ضمير)کسی، شخصی، یک کسی، یک شخص...