معانی کلمه : کرکی
لغت نامه دهخدا
کرکی . [ ک َ کا ] (ع ص ) مخنث . (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
کرکی . [ ک َ رَ کا ] (اِخ ) حصاری است از اعمال اوریط در اندلس ولایت و دهات دارد. (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
درنا#NAME?
= درنا
فرهنگ معین
(کُ ) (اِ. ) کلنگ ، درنا.
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:درنا (اخترشناسی)
wikijoo: کرکی
فرهنگ فارسی
( اسم ) کلنگ جمع : ( ع ) کراکی : [ کنیز کان بگرد او کشیده صف ز کرکی و نعامه و قطای او ] . ( منوچهری )
پرنده ایست که آنرا کلنگ خوانند اگر مغز سر کلنگ را در چشم کشند شبکوری را ببرد . کلنگ
پرنده ایست که آنرا کلنگ خوانند اگر مغز سر کلنگ را در چشم کشند شبکوری را ببرد . کلنگ
