معانی کلمه : کرش
لغت نامه دهخدا
کرش . [ ک َ ] (اِ) چرک و ریم اندام . (ناظم الاطباء) (برهان ). رجوع به کرس ، کرسه و کرسنه شود. || سبوسه در پوست اندام . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
فروتنی.
شکمبۀ چهارپایان، مثل گاو، گوسفند، و مانند آن.
فروتنی.
شکمبۀ چهارپایان، مثل گاو، گوسفند، و مانند آن.
شکمبۀ چهارپایان، مثل گاو، گوسفند، و مانند آن.
فرهنگ معین
(کَ) [ ع . ] (اِ.) علف حصیر.
(کُ رُ) (اِ.) ریسمانی را گویند که از موی بافته باشند.
(کَ رَ) (اِ.) 1 - فریب ، خدعه . 2 - تملق ، چاپلوسی .
(کِ) (اِ صت .) آوازی که در وقت خواب از بینی برآید، خرناسه ، خروپف .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ریسمانی را گویند که از موی بافته باشند . [ هر که با دولت تو کرده کرش کرده در گردنش زمانه کرش ] . ( پور بهای جامی )
شکنبه جمع اکراش و کروش یا شکنبه یربوع و خرگوش یا فرزندان خرد
شکنبه جمع اکراش و کروش یا شکنبه یربوع و خرگوش یا فرزندان خرد
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
از اصواتکشیدن چیزی بر روی زمین
جای موقتی گوسفندان،گوساله ها و بره ها
/koresh/ جای موقتی گوسفندان، گوساله ها و بره ها & از اصواتکشیدن چیزی بر روی زمین
