معانی کلمه : کرز
لغت نامه دهخدا
کرز. [ ک ُ ] (ع مص ) وعظ و ندا کردن به بشارت انجیل . (از اقرب الموارد).
کرز. [ ک ُ ](اِخ ) ابن اسامة و کرزبن ثعلبه ، و قیل : اسمه یزیدبن انیس ، و کرزبن وبرة صحابیان اند. (از منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
کَرْت#NAME?
=کَرْت
فرهنگ معین
(کَ رَ) [ ع . ] (اِ.) آلبالو.
(کُ) (اِ.) = کرزه : زمینی که به جهت سبزی کاشتن یا زراعت دیگر هموار کنند و کناره های آن را بلند سازند.
(کَ رَ ) [ ع . ] (اِ. ) آلبالو.
(کُ ) (اِ. ) = کرزه : زمینی که به جهت سبزی کاشتن یا زراعت دیگر هموار کنند و کناره های آن را بلند سازند.
(کُ ) (اِ. ) = کرزه : زمینی که به جهت سبزی کاشتن یا زراعت دیگر هموار کنند و کناره های آن را بلند سازند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) زمینی که بجهت سبز ی کاشتن یا زراعت دیگر هموار کنند و کناره های آنرا بلند سازند .
وعظ . موعظه . تذکیر
وعظ . موعظه . تذکیر
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
قنات،کاریز
/karez/ قنات، کاریز
