معانی کلمه : کرخی
لغت نامه دهخدا
کرخی . [ ک َ ] (ص نسبی ) منسوب به کرخ سامره و چندین جا به این نام هست مانند کرخ بغداد و غیره . (الانساب سمعانی ). رجوع به کرخ شود.
کرخی . [ ک َ ] (اِخ ) ابوجعفر محمدبن قاسم کرخی . وزیر الراضی بااﷲ خلیفه ٔ عباسی بود. رجوع به خاندان نوبختی ص 205 شود.
فرهنگ فارسی
کرخ بودن کرختی : [ چون عضو کسی را کرخی روی نمود از بهر علاج باید ش قی فرمود ] . [ باید مالید بعد از آن روغن قسط چند انکه پدید گردد او را بهبود ] . ( یوسفی طبیب )
