معانی کلمه : کرانه جوی
لغت نامه دهخدا
کرانه جوی. [ ک َ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) کرانه جوینده. گوشه گیر. دوری گزین :
ای تن به کرانه ای برون شو
زیرا که خرد کرانه جوی است.رجوع به کرانه جستن و کرانه گرفتن شود.
ای تن به کرانه ای برون شو
زیرا که خرد کرانه جوی است.رجوع به کرانه جستن و کرانه گرفتن شود.
فرهنگ فارسی
کرانه جوینده . گوشه گیر
