معانی کلمه : کثرت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بسیار شدن، بسیاری.
۲. [مقابلِ وحدت] (فلسفه ) [قدیمی] تعدد موجودات عالم، اعتقاد به تعدد موجودات عالم.
۲. [مقابلِ وحدت] (فلسفه ) [قدیمی] تعدد موجودات عالم، اعتقاد به تعدد موجودات عالم.
فرهنگ معین
(کِ رَ ) [ ع . کثرة ] (مص ل . ) بسیاری ، فراوانی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فراوان
گویش مازنی
فراوان
مترادف و متضاد
فراوان
تعدد، تکثر
بسیاری، زیادی، فرط، وفور ≠ قلت، وحدت
۱. بسیاری، زیادی، فرط، وفور
۲. تعدد، تکثر ≠ قلت، وحدت
فرهنگ فارسی ساره
فراوان
