معانی کلمه : کبودی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کبود بودن.
۲. (اسم) خال که با نیل و سوزن بر پوست بدن ایجاد کنند.
۳. (اسم) لکهای که بر اثر ضربه بر روی پوست ایجاد میشود.
〈 کبودی زدن: (مصدر لازم) خالکوبی کردن: ◻︎ بر تن و دست و کتفها بیگزند / از سر سوزن کبودیها زدند (مولوی: ۱۵۵).
فرهنگ معین
(کَ ) ۱ - (حامص . )کبود بودن . ۲ - (اِمر. ) خال سیاه .
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:خون مردگی
wikijoo: کبودی
فرهنگ فارسی
۱ - کبود بودن ازرقی . ۲ - ( اسم ) خال سیاه که بر اندام پدید آید .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
آب تند رنگ آبی دریا در چشم انداز افق
/kaboodi/ آب تند رنگ آبی دریا در چشم انداز افق
مترادف و متضاد
تیرگی، سیاهی، نیلی
