معانی کلمه : کبد
لغت نامه دهخدا
کبد. [ ک ِ ] (ع اِ) رجوع به کَبد شود.
کبد. [ ک َ ب ِ ] (اِخ ) لقب عبدالحمیدبن ولید، محدث است ، جهت گرانی جسم وی . (منتهی الارب ).
کبد. [ ک َ ب َ ] (ع مص ) دردناک گردیدن جگر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بزرگ شدن شکم . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. سختی؛ رنج؛ دشواری.
۲. میانۀ چیزی.
بزرگترین عضو درونی بدن که در پهلوی راست و زیر پردۀ دیافراگم قرار دارد و در جذب مواد غذایی، سمزدایی، و ایمنی بدن نقش مهمی دارد.
۱. سریشُم.
۲. هرچیزی که با آن دو فلز را به هم جوش میدهند؛ لحیم: ◻︎ از آن که مدح تو گویم درست گویم و راست / مرا به کار نیاید سریشُم و کبَدا (دقیقی: ۹۵).
فرهنگ معین
(کَ بِ) [ ع . ] (اِ.) جگر، جگر سیاه .
(کَ بَ) (اِ.) = کبید: ماده ای که با آن لحیم کنند، لحام .
(کَ بَ ) (اِ. ) = کبید: ماده ای که با آن لحیم کنند، لحام .
(کَ بِ ) [ ع . ] (اِ. ) جگر، جگر سیاه .
(کَ بِ ) [ ع . ] (اِ. ) جگر، جگر سیاه .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
جگربه معنی میانه چیزی هم میگویند
( اسم ) جگر جمع : اکباد کبود .
کوهیست سرخ مربنی کلاب را
( اسم ) جگر جمع : اکباد کبود .
کوهیست سرخ مربنی کلاب را
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
liver (اسم)
کبد، جگر، جگر سیاه، زندگی کننده
