کاشتن. [ ت َ ] ( مص ) زراعت کردن. ( برهان ) ( انجمن آرا ). فلاحت کردن. تخم افشاندن.بذرافشانی. پراکندن تخم. درخت و نهال نشاندن. کشتن.کاریدن. ( زمخشری ). کشت کردن. غرس کردن : بدان زایند مردم تا که میرندبدان کارند تا بکنند دارا.؟ ( از حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ).چون با شعرا مرد بکاود و ستیزدچون بر کس و کون زن خود کارد کیکیز.؟ ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ).اگر گل کارد او صد برگ ابا زیتون زبخت اوبر آن زی...
فرهنگ عمید
۱. درخت نشاندن. ۲. تخم گیاه را زیر خاک کردن که سبز شود. ۳. [عامیانه، مجاز] در جایی ثابت قرار دادن: توپ را روی زمین کاشت.
فرهنگ معین
(تَ ) (مص م . ) زراعت کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ( کاشت کارد خواهد کاشت بکار کارنده کاشته ) ۱ - تخم گیاه را زیر خاک کردن تا سبز شود و رشد کند زراعت کردن فلاحت کردن غرس کردن : [ چو خسرو ببیداد کارد درخت بگردد ازو پادشاهی و بخت ] . یا خوب کاشتن . خوب از عهد. چیزی بر آمدن : [ خوب میکارد . ] ( مثلا خوب تیر اندازی میکند ) . یا کاشتن تخم عداوت ( خلاف شقاق نفاق ) . ایجاد دشمنی کردن . یا کاشتن کسی را در جایی . او را در جایی منتظر گذاشتن : [ مرا...