کار کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) فعل. عمل. کدح. سعی. ( ترجمان القرآن ). صنع. ( دهار )( ترجمان القرآن ). اعتمال. استعمال. عمل کردن : کشتی بانان که اندر رود پرک و اندر رود خشرت کارکنند از آنجا [ از نوجکث ] باشند. ( حدود العالم ).به یک نیمه از روز خوردن بدی دگر نیمه زو کار کردن بدی.فردوسی.بر گفته من کار کن ای خواجه ازیراک کردار ببایدت بر اندازه گفتار.ناصرخسرو.گفتارشان بدان و بگفتار کار کن تا از خدای ...
فرهنگ معین
(کَ دَ ) (مص ل . ) ۱ - عمل کردن ، به جا آوردن . ۲ - به کاری پرداختن . ۳ - تأثیر کردن ، کارگر شدن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - عمل کردن بجا آوردن بکار بستن : [ موسی گفت : از لوح نسخه ای گیرید و بخوانید و بر آن کار کنید ] . ( مجمل التواریخ و القصص ) ۲ - بکار پرداختن بکاری مشغول شدن : [ و هم در خواب و بیداری که خود محجوب شود کار کنید ] . ( مصنفات بابا افضل ۳ ) ۴۳۸ ۲ - اثر کردن تاثیر کردن کار گر شدن ( با [ در ] و [ اندر ] آید ) : پس شراب اندر بهرام کار کرد و آن زن پیش وی نشسته بود ... ] . ( تاریخ بلعمی ) ۴ - بری...
گویش بختیاری
کار کردن.
مترادف و متضاد
function (فعل)عمل کردن، کار کردن، وظیفه داشتنact (فعل)برانگیختن، عمل کردن، رفتار کردن، کنش کردن، کار کردن، جان دادن، روح دادن، اثر کردن، بازی کردن، نمایش دادنwork (فعل)عمل کردن، کار کردن، زحمت کشیدنget on (فعل)کار کردن، پیش رفتن، گذراندن، موفق شدن، گذران کردنgo (فعل)کار کردن، راه رفتن، شدن، روی دادن، رفتن، گذشتن، سیر کردن، پا زدن، راهی شدن، تمام شدن، در صدد بودن، روانه ساختن، گشتن، رهسپار شدن، روا...