معانی کلمه : کار بستن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
(بَ تَ )(مص م . )۱ - استعمال کردن . ۲ - عمل کردن ، به جا آوردن ، اجرا کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - استعمال کردن : [ پس بفرمای تا هر سلاحی را جداگانه کار بندد ( سپاهی ) تا بدانی از کار بستن هر سلاحی چه داند ... ] . ( تاریخ بلعمی ) ۲ - اجرا کردن ( پند فرمان ) عمل کردن بجا آوردن : [ اگر دانی که بجا آوری و قول من راست داری و کار بندی و بیهوده نداری تا بگویم ] . ( سمک عیار ۳۵:۱ ) .
استعمال اجرا کردن
استعمال اجرا کردن
