معانی کلمه : ژولیدگی
لغت نامه دهخدا
ژولیدگی. [ دَ / دِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی ژولیده. پریشانی. رجوع به پریشانی شود.
فرهنگ فارسی
آشفتگی پریشانی .
درهم و برهم بودن موی سر، نامرتب بودن جامه
جملات نمونه
ژولیدگی سر و وضع آن گدای پیر
the disheveled state of that old beggar
مترادف و متضاد
آشفتگی، پریشی، شوریدگی
