معانی کلمه : ژن
لغت نامه دهخدا
ژن .[ ژُ ] (اِخ ) نام کرسی بخش لاند از ولایت مُن -دو-مارسان ، دارای 608 تن سکنه .
فرهنگ عمید
عامل انتقال صفات ارثی که بر روی کروموزوم قرار دارد.
فرهنگ معین
(ژِ ) [ فر. ] (اِ. ) عامل انتقال دهندة صفات ارثی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
(زیستشناسی) عامل انتقال ویژگیهای ارثی، زاد
واحد کارکردی وراثت که جایگاه خاصی را در فامتن اشغال میکند
دانشنامه عمومی
(کردی) ژِن؛ زَن.
جملات نمونه
ژن غالب
dominant gene
ژن نهفته
recessive gene
ژن ساختاری
structural gene
ژن تنظیم کننده
regulator gene
ژن دگرریخت
allelomorphic gene
ژن باز پیوستگی
recombination gene
مترادف و متضاد
gene (اسم)
ژن
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
{gene} [زیست شناسی] واحد کارکردی وراثت که جایگاه خاصی را در فام تن اشغال می کند
