چک . [ چ ِ ] (اِخ ) نام تیره ای از نژاد اسلاو. نامی که اسلاوهای بوهم بخود دهند . || نام زبانی که مردم بوهم و مراوی و سیلزی بدان تکلم کنند. و رجوع به چکسلواکی شود.
چوک١#NAME?
اهل چک، کشوری در اروپا: شاعر چک.
چانه؛ فک اسفل؛ زنخدان: چک و چانه.
۱. صدای افتادن قطرۀ آب یا مایع دیگر.
۲. (بن مضارعِ چکیدن) =چکیدن
۱. زانو.
۲. حالتی از نشستن که دو کف پا بر زمین و زانوها در بغل باشد؛ چمباتمه: ◻︎ رای سوی گریختن دارد / دزد کز دورتر نشست به چک (حکاک: شاعران بیدیوان: ۲۸۶).
(چَ) (اِ.) نک چهارشاخ .
( ~.) (اِ.) سخن ، کلام .
( ~.) (اِ.) سیلی ، تپانچه .
( ~.) (ص . اِ.) معدوم ، نابود.
(چُ) (اِ.) = چوک : آلت تناسلی مرد؛ نره .
( ~.) (اِ.) فک اسفل ، چانه ، چک و چانه .
( ~.) (اِ.) گردویی که مغز آن به آسانی برنیاید.
( ~.) (اِ.) 1 - (اِ.) قطره . 2 - صدای افتادن قطرة آب .
چانه
چانه
(مازنی) چَک؛ پا.
(مازنی)[چ َ کْ] پا (از زانو به پایین).
چانه
۱نوک ۲بغل
۱بلندی قد ۲پا
۱زائده ۲برآمده
۱چابک – چالاک ۲تیزهوش
۱ختنه کردن ۲ختنه کننده
۱تپه ی کوچک ۲پلکان زمینی
مخفف چکمه – چکمه ی نازک و شل
۱لبه ی کوه – قله ی کوه –چکاد ۲مخالف ۳پلکان
صدا – صدای شکستن یا به هم خوردن دو چیز با هم
زغال افروخته – زغال شعله ور،زغال افروخته ای که تکه های سیاهرنگ ...
چانه
صفت
چکه
چانه
معدوم، نابود
برات، حواله، صک
بنچاق، سند، قباله
تپانچه، سیلی، ضربت، کتک، کشیده
۱. تپانچه، سیلی، ضربت، کتک، کشیده
۲. برات، حواله، صک
۳. چانه
۴. چکه
۵. بنچاق، سند، قباله
۶. معدوم، نابود
چانه