چونکه. [ ک ِ] ( حرف ربط مرکب ) ( مرکب از «چون » + «که » ) به معنی زیرا که. از آن روی که. ( یادداشت مؤلف ) : سیرت او وحی نامه به کسری چونکه به آیینش پندنامه بیاکند.رودکی.سایه زلف تو چون فر همایست به فال چونکه فال من دلخسته همایون نکند.فلکی شیروانی.چونکه محمول بهی نبود لدیه نیست ممکن بود محمول علیه.مولوی....
فرهنگ فارسی
زیرا که : (( من باو کمک کردم چونکه بمن خدمتی کرده بود . )
مترادف و متضاد
insomuch (قید)بنابراین، از انجاییکه، از بس، به اندازه ای که، چونکه، از بس کهsince (حرف ربط)چون، نظر باینکه، چون کهfor (حرف ربط)زیرا که، چون کهinsomuch (حرف ربط)چون، چون که، تا انجاییکه، نظر به اینکهbecauthorse (حرف ربط)چه، زیرا، علت، زیرا که، برای اینکه، چون که...