معانی کلمه : چوبه
لغت نامه دهخدا
یک چوبکی ز بام تو بهرام چوبه شد.
فرهنگ عمید
۱. تیر راست و چوبی بلند: چوبهٴ دار.
۲. [قدیمی] تیری که با کمان میانداختند: ◻︎ دُری هم برآید ز چندین صدف / ز صد چوبه آید یکی بر هدف (سعدی۱: ۹۴).
〈 چوبهٴ دار: تیر چوبی یا فلزی بلندی که محکوم به اعدام را از آن حلقآویز میکنند.
فرهنگ معین
(بِ ) (اِمر. ) ۱ - چوبی که بدان خمیر نان را تنک سازند، صوبج (معر. ) ۲ - خدنگ . ۳ - تازیانه . ۴ - زخمه . ۵ - چوبدستی . ۶ - چوبک .
فرهنگ فارسی
چوب مانند، تیرراست وبلند، نوردچوبی، تیرباکمان
( اسم ) ۱ - چوبی که بدان خمیر نان را تنک سازند صوبج. ۲ - خدنگ . ۳ - تازیانه. ۴ - رخمه. ۵ - چوبدستی چوبک . ۶ - چوبک .
دهیست جزئ دهستان تولم بخش مرکزی شهرستان فومن .
( اسم ) ۱ - چوبی که بدان خمیر نان را تنک سازند صوبج. ۲ - خدنگ . ۳ - تازیانه. ۴ - رخمه. ۵ - چوبدستی چوبک . ۶ - چوبک .
دهیست جزئ دهستان تولم بخش مرکزی شهرستان فومن .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
چوبدستی
مترادف و متضاد
خدنگ
زخمه
چوبدستی
تازیانه
چوبک، اشنان
۱. چوبدستی
۲. چوبک، اشنان
۳. خدنگ
۴. تازیانه
۵. زخمه
فرهنگ فارسی ساره
تازیانه
فرهنگستان زبان و ادب
{claves} [موسیقی] نوعی خودصدای هم کوبشی که از دو میلۀ چوبی استوانه ای به طول 20 تا 25 سانتی متر تشکیل شده است
[مهندسی نقشه برداری] ← چوبۀ ترازیابی
[مهندسی نقشه برداری] ← چوبۀ ترازیابی
