معانی کلمه : چنگل
لغت نامه دهخدا
چنگل . [ ] (اِخ ) ازقرای تربت حیدریه است . خالصه دیوان اکثر طوایف و ایلات بلوچ و ایلات در حوالی آنجا قشلاق میکنند. زراعت آن از آب کال سالار مشروب میشود. باغات ندارد. سکنه ٔ آن تقریباً هشتاد خانوار است . (مرآت البلدان ج 4 ص 274).
فرهنگ عمید
پنجۀ درندگان و پرندگان.
فرهنگ معین
(چَ گُ یا گَ ) (اِ. ) چنگال .
فرهنگ فارسی
چنگل، پنجه درندگان وپرندگان
( اسم ) ۱- پنجه مجموع. انگشتان پرندگان خصوصا پرندگان شکاری . ۲ - چنگ . ۳ - نان گرمی که با روغن و شیرینی در یکدیگر مالیده باشند چنگای چنگال خوست . ۴ - شخص باریک میان . ۵ - آلتی فلزی از لوازم میز غذا خوری که دارای دسته و سه یا چهار دندانه است .
از قرای تربت حیدریه است ٠
( اسم ) ۱- پنجه مجموع. انگشتان پرندگان خصوصا پرندگان شکاری . ۲ - چنگ . ۳ - نان گرمی که با روغن و شیرینی در یکدیگر مالیده باشند چنگای چنگال خوست . ۴ - شخص باریک میان . ۵ - آلتی فلزی از لوازم میز غذا خوری که دارای دسته و سه یا چهار دندانه است .
از قرای تربت حیدریه است ٠
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
چغندر
/changel/ چغندر
