پیوستن. [ پ َ / پ ِ وَ ت َ ] ( مص ) مقابل گسیختن. متصل کردن. اتصال دادن. وصل. ( دهار ) ( تاج المصادر ). وصیلة؛ بهم آوردن. ترصیص ؛ بهم کردن. ( دهار ). الحاق کردن. منضم ساختن. رجوع به پیوندیدن شود : یکروز بهرام با سپاه عرب و منذر بصید شده بود. از دورگوری دید که در آن بیابان همی دوید، بهرام آهنگ او کرد، منذر با همه سپاه از پس او برفت و بهرام کمان به زه داشت و تیری بپیوست... ( ترجمه طبری بلعمی ).خدنگی...
فرهنگ عمید
۱. پیوند کردن، متصل کردن. ۲. (مصدر لازم ) به هم رسیدن: دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را / که مدتی ببریدند و باز پیوستند (سعدی۲: ۴۱۹ ). ۳. (مصدر لازم ) به هم بسته شدن، متصل شدن.
فرهنگ معین
(پِ وَ تَ ) (مص م . ) ۱ - وصل کردن ، اتصال دادن . ۲ - افزودن ، ملحق کردن . ۳ - وصلت کردن ، ازدواج کردن . ۴ - سرودن ، به نظم درآوردن .
فرهنگ فارسی
پیوندکردن، متصل کردن، بهم رسیدن، بهم بسته شدن۱- ( مصدر ) متصل کردن اتصال دادن مقابل گسستن گسیختن گسلیدن انقطاع : تا سه شبانروز صبوح بغبوق و غذا بعشا پیوستند . ۲- افزودن ملحق کردن ضمیمه ساختن مقابل کاستن کاهیدن : گفت : من چیز دیگر براین پیوندم . ۳- بر قرار ساختن بر قرار کردن : احمد گفت : کار ازین درجه گذشته است صواب آنست که من پیوسته ام ... ۴- برشت. نظم کشیدن بشعر در آوردن : اگر چه نپیوست ( دقیقی )...