پیلبان. ( اِ مرکب ، ص مرکب ) فیلبان. فیال. ( دهار ). آنکه بر سر فیل نشیند و با کجک او را براند. ( منتهی الارب ). نگهبان فیل. آنکه تعهد فیل کند. آنکه خدمت فیل کند. آنکه تیمار او دارد : چو خرطومهاشان بر آتش گرفت بماندند از آن پیلبانان شگفت.فردوسی.از افسر سر پیلبان پرنگارز گوش اندر آویخته گوشوار.فردوسی.سر پیلبانان به رنگ و نگارهمه پاک با افسر و گوشوار.فردوسی.از افسر سر پیلبان پر نگارهمه پاک با طوق و ...
فرهنگ عمید
۱. نگهبان پیل. ۲. کسی که بر پشت پیل می نشیند و پیل را می راند: دوستی با پیلبانان یا مکن / یا طلب کن خانه ای در خورد پیل (سعدی: ۱۸۴ ).
فرهنگ معین
(ص مر. ) = فیلبان : آن که از پیل مراقبت کند، نگهبان فیل .
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه از پیل مراقبت کند نگهبان فیل کسی که بر سر فیل نشیند و با کجک او را براند فیلبان : مسعود پیلبانرا سیاست فرود اما چه سود . پیلبان را روزی اندر خدمت پیلان بود بندگان را روزی اندر خدمت شاه زمین . ( منوچهری )