پیدائی. [ پ َ / پ ِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی پیدا. ظهور. مقابل نهان. وضوح. روشنی. استبانت. ابانت. آشکاری. ذیوع. شهود. هویدائی. مقابل پنهانی : زش ازو پاسخ دهم اندر نهان زش به پیدائی میان مردمان.رودکی.بوقتی کز شرف گویند با خورشید همتائی دل سلطان نگهداری بپنهانی و پیدائی.فرخی.چون بند کرد در تن پیدائی این جان کارجوی نه پیدا را.ناصرخسرو.جان ز پیدائی و نزدیکیست گم چون شکم پرآب و لب خشکی چو خم.مولوی.شرع ...
فرهنگ عمید
حالت و چگونگی پیدا، پیدا بودن، آشکار بودن.
فرهنگ معین
(پِ ) (حامص . ) ۱ - آشکار بودن . ۲ - دانش ، معرفت .
فرهنگ فارسی
۱- ظهور آشکار شدن . ۲- علم معرفت : و آن لفظ عامل و دانا و علم دانستن است ... ما آن را بلفظ روشنی و پیدایی و علت و مایه و معدن پیدایی و روشنی بدل کردیم ...