پیخسته. [ پ َ / پ ِ خ َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) نعت مفعولی از پیخستن . لگدمال شده. پاسپرشده. پی سپرده. لگدکوب. پامال. پایمال. خسته شده به پی. پای خست. پای کوب شده. زیر لگد مضمحل گردیده. در زیر پای نرم شده. ( برهان ) : من مانده بخانه در پیخسته و خسته بیمار و به تیمار و نژند و غم خورده ( کذا ).خسروانی.کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت وین تن پیخسته را بقهر بپیخست.کسائی.ز بس کش بخاک اندرون گنج بودازو...
فرهنگ عمید
۱. پای خست، پایمال شده، لگدکوب شده. ۲. خسته، درمانده. ۳. ناتوان، عاجز: دل خسته و محرومم و پی خسته و گمراه / گریان به سپیده دم و نالان به سحرگاه (خسروانی: شاعران بی دیوان: ۱۲۰ ).
فرهنگ معین
(پَ خُ تِ یا پِ خَ تِ ) (ص مف . ) ۱ - لگدمال شده . ۲ - درمانده شده .