معانی کلمه : پی
لغت نامه دهخدا
پی . (صوت ) (بکسر اول و بیاء کشیده ) آوائی است نماینده ٔ تعجب و شگفتی .
پی . (اِ) نام حرف شانزدهم از حروف یونانی و نماینده ٔ ستاره های قدر شانزدهم و صورت آن اینست : p
فرهنگ عمید
پیه#NAME?
فرهنگ معین
هم (پِ یِ هَ) (ق مر.) پی درپی ، پشت سر هم .
(پِ) (اِ.) عصب ، رشته سفید رنگ و سختی در بدن انسان و حیوان .
(پَ یا پِ) (اِ.) 1 - پا، قدم ، گام . 2 - فاصلة میان دو کف پا هنگام راه رفتن . 3 - بنیاد. 4 - نشان پا، ردُ پا. 5 - تاب ، توان . 6 - مقدار کف پا. 7 - عقب ، پس .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نسبت طول محیط هر دایره به قطر آن که با علامت π نشان داده میشود
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱دنبال –پس ۲ادراک
۱پیه – دنبه ی آب کرده ۲چربی حیوانات
در کارگاه بافندگی به محدوده ی کارگاه پارچه بافی گویند
۱فوت – دمیدن به آتش و هر چیز دیگر ۲رمز راز ۳خال روی صورت
مترادف و متضاد
کنار
رگ، عصب
اثر، ردپا، رد
پس، پشت، تعاقب، دنبال، عقب، قفا، متعاقب، واپس
اساس، بن، بنیاد، بنیان، بیخ، پایه، شالوده، مبنا
۱. اساس، بن، بنیاد، بنیان، بیخ، پایه، شالوده، مبنا
۲. اثر، ردپا، رد
۳. پس، پشت، تعاقب، دنبال، عقب، قفا، متعاقب، واپس
۴. رگ، عصب
فرهنگ فارسی ساره
پی تارواره
واژه نامه بختیاریکا
( پِی ) بی پی
په؛ چربی حیوانی
( پِی ) راه؛ راه ارتباطی
( پِی ) رد پا
سوال؛ پُرس وُ پی
به دین
( پِی ) دیندا
سول سراغ
هَرَک؛ بَرد بُچَک
فرهنگستان زبان و ادب
{footing} [مهندسی عمران] عضوی از سازه که بار دیوار یا ستون را به خاک منتقل کند
