پهنه . [ پ َ هََ ن َ / ن ِ ] (اِ) پَهَن . شیری که بسبب مهربانی بسیار در پستان مادر طغیان کند. (برهان ). رجوع به پَهَن شود.
پهنه . [ پ َ ن َ / ن ِ ] (اِ) فسحت . عرصه . عرض . (برهان ). ساحت . میدان . (جهانگیری ) (برهان ) : جرم هلال چرخ برین سبز پهنه چیست مانا ز سم اسب تو بر وی نشان رسید. کمال اسماعیل .- پهنه ٔ کارزار...
فرهنگ عمید
۱. پهنا، گشادگی، وسعت. ۲. عرصه، میدان. ۳. [قدیمی] نوعی چوگان که سر آن پهن و مانند کفچه بوده و با آن گوی بازی می کرده اند: نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب / تیغ زند نیک و پهنه بازد و چوگان (فرخی: لغت نامه: پهنه باختن ).
فرهنگ معین
(پَ نِ ) (اِ. ) ۱ - ساحت ، میدان . ۲ - وسعت . ۳ - نوعی چوگان که سر آن مانند کفچه پهن است .
فرهنگ فارسی
پهنا، گستردگی، وسعت، عرصه، میدان، نوعی چوگان ( اسم ) شیری که بسبب مهربانی بسیار در پستان مادر طغیان کند. مقابل گوی راکت
مترادف و متضاد
ساحت، صحنه، عرصه، عرض، گستره، میدان، وسعت
field (اسم)زمین، صحرا، میدان، پهنه، عرصه، رشته، دایره، مرغزار، دشت، مزرعه، کشتزارarea (اسم)طرف، فضا، حوزه، ناحیه، منطقه، مساحت، سطح، پهنهracket (اسم)پهنه، سر و صدا، راکت، راکت تنیس، جارو جنجال، صدای غیر متجانس، عیاشی و خوشگذرانی، مهمانی پر هیاهوarena (اسم)پهنه، عرصه، صحنه، گود، میدان مسابقات، ارنsheet (اسم)پهنه، ملافه، تخته، ورق، صفحه، ورقه، فلز ورق،...