معانی کلمه : پلید
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ناپاک، آلوده، نجس: منشین با بدان که صحبت بد / گرچه پاکی تو را پلید کند (سنائی۲: ۶۱۹ ).
۲. چرکین، فژاک، فژاگن، فژاگین.
۲. چرکین، فژاک، فژاگن، فژاگین.
فرهنگ معین
(پَ ) (ص . ) ۱ - ناپاک ، نجس . ۲ - بدکار.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱- ناپاک چرک چرکین شوخ شوخگن فژکنده فژاکن پلیت مردار رجس نجس خبیث . ۲- بدکار تباهکار بد عمل . شریر . ۳- فاسد ( گوشت و مانند آن ) . ۴- کشنده قتال .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تبهکار، خبیث، بدکار، شریر، فاسد، ناپاک
آلوده، بد، پلشت، چرکآلود، چرکین، خبیث، کثیف، ملوث، نجس ≠ پاک
۱. آلوده، بد، پلشت، چرکآلود، چرکین، خبیث، کثیف، ملوث، نجس
۲. تبهکار، خبیث، بدکار، شریر، فاسد، ناپاک ≠ پاک
