پرسیدن. [ پ ُ دَ ] ( مص ) بپرسیدن. سؤال کردن. سؤال. مسألة. استفهام. پرسش کردن : بپرسید پرسیدنی چون پلنگ دژم روی و آنگه بدو داد چنگ.فردوسی.کنون هرچه دانم بپرسم بدادتو پاسخ گذار آنچه آیدت یاد.فردوسی.بدو گفت شاپور کای ماهروی سخن هرچه پرسم همه راست گوی.فردوسی.بپرسیدم از هر کسی بیشماربترسیدم از گردش روزگار.فردوسی.بپرسی و گوئی بدان جشنگاه نخواهی همی کرد کس را نگاه.فردوسی.بپرسید ازو شاه و گفتا خدای تر...
فرهنگ عمید
۱. پرسش کردن، سؤال کردن. ۲. (مصدر لازم ) [قدیمی] جویا شدن از حال کسی، خبر گرفتن.
فرهنگ معین
(پُ دَ ) [ په . ] (مص م . ) ۱ - خبر گرفتن ، پ رسش کردن . ۲ - احوالپرسی . ۳ - عیادت . ۴ - بازخواست .
فرهنگ فارسی
( مصدر )( پرسید پرسد خواهد پرسید بپرس پرسنده پرسا پرسان پرسیده پرسش پرسه ) ۱- پرسش کردن سوال کردن استفهام . ۲- پژوهش کردن از حال کسی احوالپرسی کردن احوال پرسیدن جویای حال شدن از سلامت حال کسی آگاهی خواستن تفقد کردن تفقد . ۳- دستوری طلبیدن اجازه خواستن . ۴- عیادت کردن عیادت . ۵- باز خواست مواخذه گرفتن بر . ۶- جواب سلام دادن . یا از خر پرسیدن که شنبه کی است . یا پرسیدن از چیزی یا کسی . پژوهش کردن آگ...
مترادف و متضاد
question (فعل)پرسیدن، پرسش کردن، تحقیق کردن، تردید کردن درinquire (فعل)محقق کردن، پرسیدن، سوال کردن، جویا شدن، پرسش کردن، تحقیق کردن، باز جویی کردن، رسیدگی کردن، استنطاق کردن، امتحان کردن، پژوهیدن، تفتیش کردنask (فعل)پرسیدن، خواستن، سوال کردن، جویا شدن، طلب کردن، طلبیدن، دعوت کردن، پرسش کردن، خبر گرفتن، خواهش کردن، برای چیزی بی تاب شدنdebrief (فعل)پرسش کردن، اطلاعات کسب کردن...