پرخرد. [ پ ُ خ ِ رَ ] ( ص مرکب ) پرعقل. پرشعور. سخت عاقل و داهی. مقابل کم خرَد : بموبد چنین گفت کای پرخردمرا و ترا روز هم بگذرد.فردوسی.تو پند من ای مادر پرخردنگهدار تا روزتو بگذرد.فردوسی.جهاندار ابوالقاسم پرخردکه رایش همی از خرد بگذرد.فردوسی.دلی پرخرد داشت و رای درست ز گیتی جز از نیکنامی نجست.فردوسی.بدو گفت پورسیاووش ردتوئی ای پسندیده پرخرد.فردوسی.فرستاد با او یکی پرخردکه او را بنزدیک منذر برد.فرد...
فرهنگ عمید
بسیارزیرک و دانا، هوشیار، عاقل: چه گفتند گفتند کای پرخرد / که هر کس که بد کرد کیفر برد (فردوسی: ۱/۱۲۹ ).