پدرود. [ پ َ / پ ِ ] ( اِ ) وداع. بدرود. ترک گفتن چیزی و بدین معنی با کردن صرف شود : برآمد خروشیدن کرّنای تهمتن برآورد لشکر ز جای...پراندیشه جان جهاندار شاه دو فرسنگ با او بیامد براه ورا کرد پدرود و خود بازگشت باندیشه و درد انباز گشت.فردوسی.سبک شاه را زال پدرود کرددل از رفتنش پر غم و دود کرد.فردوسی.چو او کرد پدرود تخت و کلاه چه گودرز و بهرام و کاوس شاه.فردوسی.از آن پس بپدرود با یکدگربسی بوسه دادند...
فرهنگ عمید
۱. وداع، خداحافظی: به پدرود کردن رخ هر کسی / ببوسید با آب مژگان بسی (فردوسی: لغت نامه: پدرود ). ۲. (صفت ) خوش، خوشحال. ۳. (صفت ) تندرست: تو پدرود باش ای جهان پهلوان / که بادی همه ساله پشت گوان (فردوسی۲: ۲/۷۲۵ ).
بدرود، وداع، خداحافظی، به معنی خوش وخوشحال( اسم ) ۱- ترک گفتن چیزی یا کسی را خدا حافظی وداع بدرود : ( از آن پس بپدرود با یکدگر بسی بوسه دادند بر چشم و سر . ) ( فردوسی ) ۲- ترک متروک دور جدا : ( مرا کردی چنان یکباره پدرود فکندن نام و ننگ خویش دررود. ) ( ویس و رامین ) ۳- سلامت . یا پدرود بودن . ۱- خدا حافظی کردن . ۲- برای کسی سلامتی خواستن : ( تو پدرود باش ای جهان پهلوان که جاوید بادی و روشن روان . ...