پایگذار. [ گ ُ ] ( نف مرکب ، اِ مرکب ) مددکار. دست مَرد. ( رشیدی ) : بود توشرع برتواند داشت ز آنکه او روشن است و بود تو تاردین نیابد ز دست تا بود است مر ترا دست مرد و پایگذار.سنائی ( از فرهنگ رشیدی ).هرچند شعر سنائی مصحف است معهذا بی شبهه رشیدی از این شعر بغلط افتاده است و کلمه ٔپای گذار بمعنی حق القدم و پایمزد است و دست مرد هم بمعنی پای مرد نیامده است و در شعر سنائی نیز کلمه پایمزد است نه پای مرد...
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- قاصد و پیک پیاده پایوند . ۲- پایمزد حق القدم . پای گذاردن ( مصدر ) پای گذاردن از... بپای گذشتن از... عبور کردن از ...