معانی کلمه : پایدار ماندن
لغت نامه دهخدا
پایدار ماندن. [ دَ ] ( مص مرکب ) باقی ماندن. بر قرار ماندن. ثابت ماندن :
نماند کسی در جهان پایدار
همه نام نیکو بود یادگار.شما را خماند همان روزگار
نماند خماننده هم پایدار.
نماند کسی در جهان پایدار
همه نام نیکو بود یادگار.شما را خماند همان روزگار
نماند خماننده هم پایدار.
مترادف و متضاد
abide (فعل)
ماندن، ایستادگی کردن، پایدار ماندن، ساکن شدن، ایستادن، منتظر شدن، وفا کردن، تاب اوردن، ساکن بودن
