معانی کلمه : پاس
لغت نامه دهخدا
پاس . [ س ُ ] (اِخ ) شهری مستحکم به باویر بر ساحل دانوب با 24000 تن سکنه و آن مرکز روحانیت و دارای صنعت فلزسازی و مرکز تجارت نمک است .
فرهنگ عمید
در بازیهای گروهی مانند فوتبال، بسکتبال، رد کردن و رساندن توپ به یکی از افراد دستۀ خود.
〈 پاس دادن: (مصدر متعدی)
۱. (ورزش) = پاس۲
۲. در قمار، نوبت خود را به حریف دادن.
۳. [مجاز] حواله دادن کسی به جایی یا به کس دیگری.
فرهنگ معین
[ فر. ] ( اِ.) 1 - عمل فرستادن یا روانه کردن چیزی به ویژه توپ به سوی بازیکن دیگر. 2 - حرکات دست مانیه تیزور برای خواب کردن کسی .
[ په . ] (اِ.) 1 - نگهبانی ، حراست . 2 - رعایت ، احترام . 3 - یک نوبت از چهار نوبت شب . 4 - نگاهداشت ، حق شناسی . 5 - عمل حواله دادن کسی به جایی یا کس دیگری . ؛~ خاطر کسی را داشتن رعایت حال وی را کردن .
فرهنگ فارسی
شهری مستحکم به باویر بر ساحل دانوب
گویش مازنی
۱فشار آوردن ۲مزاحم
از قبایل ساکن در کرد محله(کردکوی)
گوه هر نوع گوه اعم از چوبی یا فلزی
۱درپوش مجرای خروجی تلم ۲چوبی که مجرای دوغ تلم را می بندد ...
تفاله ی تخم پنبه بعد از روغن کشی که برای خوراک دام به کار ...
مترادف و متضاد
رد، ردتوپ
بهر، حصه، قسمت
بار، دفعه، مرتبه، نوبت
حراست، محافظت، مراقبت، نگاهبانی
احترام، ادب، اعزاز، پاسداری، حرمت، مراعات، ملاحظه
۱. بار، دفعه، مرتبه، نوبت
۲. حراست، محافظت، مراقبت، نگاهبانی
۳. احترام، ادب، اعزاز، پاسداری، حرمت، مراعات، ملاحظه
۴. بهر، حصه، قسمت
۵. رد، ردتوپ
واژه نامه بختیاریکا
پاس بانی سگ
چو
