معانی کلمه : پارت
لغت نامه دهخدا
پارت . (اِ) یلوه . نوک دراز وآن مرغی است حلال گوشت .
فرهنگ عمید
پرندهای حلالگوشت به اندازۀ کبک با منقار دراز؛ نوکدراز.
قومی باستانی و چادرنشین که در حدود خراسان کنونی تا سلسلۀ البرز و دریای خزر بهسر میبردند و بر ضد سلوکیها قیام کرده و دولت اشکانی را تشکیل دادند.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱باز شدن – گشادگی زیاد ۲فاصله ای زیاد گام های از یک دیگر ...
/paart/ باز شدن – گشادگی زیاد - فاصله ای زیاد گام های از یک دیگر
