معانی کلمه : وصال
لغت نامه دهخدا
وصال . [ وُص ْ صا ] (ع ص ، اِ) ج ِ واصل . رجوع به واصل شود.
وصال . [ وَص ْ صا ] (ع ص ) بسیار پیوندکننده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). وصله کننده . || پینه دوز. (فرهنگ فارسی معین ). || قسمی صحاف که با لعابی ریخته های اوراق کتابی یا قباله و امثال آن را ترمیم و اصلاح کند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
۱. رسیدن به محبوب و هم آغوشی با وی.
۲. دست یافتن به چیزی، رسیدن.
۳. (تصوف ) رسیدن به مرحلۀ فناء فی الله، رسیدن به معشوق ازلی.
۲. دست یافتن به چیزی، رسیدن.
۳. (تصوف ) رسیدن به مرحلۀ فناء فی الله، رسیدن به معشوق ازلی.
فرهنگ معین
(وِ ) [ ع . ] (مص ل . ) به هم رسیدن .
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: vesāl) (عربی) رسیدن به فرد مطلوب و هم آغوش شدن با او ؛ رسیدن به چیزی و به دست آوردن آن؛ (در تصوف) پیوند با خداوند و رسیدن به مرتبهی فناء فی الله ؛ (در اعلام) میرزا احمد شفیع بن محمد اسماعیل شیرازی (وصال شیرازی) از شاعران ایران در اوایل دورهی قاجاریه.
مترادف و متضاد
پیوند، دیدار، وصل، وصلت ≠ فراق
tinker (اسم)
وصال، بند زن، وصله کاری
joiner (اسم)
وصال
