معانی کلمه : والی
لغت نامه دهخدا
والی . (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی .
فرهنگ عمید
۱. [منسوخ] استاندار.
۲. [قدیمی] فرمانروا، حاکم.
۳. [قدیمی] صاحب امر و اختیار.
۴. [قدیمی] از نام های خداوند.
۲. [قدیمی] فرمانروا، حاکم.
۳. [قدیمی] صاحب امر و اختیار.
۴. [قدیمی] از نام های خداوند.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِفا. ) حاکم ، فرمانروا. ج . ولاة .
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
اسم: والی (پسر) (عربی) (تلفظ: vali) (فارسی: والی) (انگلیسی: vali)
معنی: حاکم، پادشاه، از نامهای خداوند
معنی: حاکم، پادشاه، از نامهای خداوند
مترادف و متضاد
استاندار
حاکم، فرماندار
۱. حاکم، فرماندار
۲. استاندار
warden (اسم)
سرپرست، رئیس، ناظر، متصدی، نگهبان، بازرس، قراول، زوار، والی
