معانی کلمه : واحد
لغت نامه دهخدا
واحد. [ ح ِ ] (اِخ ) کوهی است متعلق به بنی کلب که عمروبن العداء الاجداری درباره ٔ آن شعری گفته است . (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
۱. (ریاضی ) اولین عدد صحیح، یک.
۲. (صفت ) ویژگی چیزهایی که یکی محسوب می شوند، یک، یگانه: همهٴ آن ها مسلک واحدی داشتند.
۳. هریک از خانه های یک ساختمان.
۴. مقدار درسی که دانشجو یا دانش آموز در یک نیمسال می گذراند.
۵. (صفت ) یکتا، بی نظیر.
۶. بخشی از یک اداره.
۷. (فقه ) (صفت ) ویژگی خبری که متواتر نباشد.
۸. (صفت ) از نام ها و صفات خداوند.
۲. (صفت ) ویژگی چیزهایی که یکی محسوب می شوند، یک، یگانه: همهٴ آن ها مسلک واحدی داشتند.
۳. هریک از خانه های یک ساختمان.
۴. مقدار درسی که دانشجو یا دانش آموز در یک نیمسال می گذراند.
۵. (صفت ) یکتا، بی نظیر.
۶. بخشی از یک اداره.
۷. (فقه ) (صفت ) ویژگی خبری که متواتر نباشد.
۸. (صفت ) از نام ها و صفات خداوند.
فرهنگ معین
(حِ ) [ ع . ] ۱ - (اِ. ص . ) یک ، یکی . ۲ - یگانه ، یکتا. ۳ - مجموعة افرادی که مأمور انجام عملیات مشترکی هستند. ۴ - یک ساعت درس در هفته در یک نیم سال تحصیلی دورة دانشگاهی .
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
مترادف و متضاد
تنها، فرد، فرید، مفرد، مقیاس، منفرد، منفرد، وحید، یکتا، یکه، یگانه
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
یکا، یگانه، یکتا، بخش، یگان
واژه نامه بختیاریکا
تیک؛ تاک؛ تیک و تاک
فرهنگستان زبان و ادب
{segment} [زبان شناسی] پاره ای از زنجیرۀ گفتار که واج یا تکواژ است
