معانی کلمه : واجب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. لازم؛ ضروری.
۲. (فقه) آنچه بهجا آوردنش لازم باشد و ترک آن گناه و عِقاب داشتهباشد؛ بایا؛ بایست؛ بایسته.
۳. (فلسفه) [مقابلِ ممکن] ویژگی موجودی که در وجود خود نیازمند علّتی نباشد.
〈 واجب کفایی: (فقه) امری که هرگاه یک تن آن را انجام دهد از عهدۀ دیگران ساقط میشود.
فرهنگ معین
(ج ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - لازم ، ضروری . ۲ - فعلی که عمل بدان لازم است و ترکش گناه دارد. ۳ - سزاوار، شایسته . ۴ - مایحتاج . ،~ عینی واجبی که هر فرد مسلمان مکلف است به شخصه انجام دهد. ، ~ کفایی واجبی است که چون بعض افراد آن را انجام دهند، تکلیف از گردن
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
درخور، سزاوار، شایسته
بایسته، دربایست، ضرور، ضروری، فرض، لازم ≠ غیرواجب، مستحب
۱. بایسته، دربایست، ضرور، ضروری، فرض، لازم
۲. درخور، سزاوار، شایسته ≠ غیرواجب، مستحب
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
بایسته، بایا
