معانی کلمه : هوس
لغت نامه دهخدا
هوس . [ هََ وِ ] (ع ص ) گشن تیزشهوت . (منتهی الارب ).
هوس . (اِخ ) ژان . از روحانیان چک ، متولد 1368 و محروق در 1415 م . رجوع به ژان هوس شود.
فرهنگ عمید
۱. خواهش نفس؛ مرادف هوا.
۲. نوعی جنون؛ دیوانگی؛ سبکی عقل.
〈 هوس کردن: (مصدر لازم و مصدر متعدی) به چیزی میل پیدا کردن؛ آرزومند چیزی شدن.
۱. خواهش نفس، مرادف هوا.
۲. نوعی جنون، دیوانگی، سبکی عقل.
* هوس کردن: (مصدر لازم و مصدر متعدی ) به چیزی میل پیدا کردن، آرزومند چیزی شدن.
۲. نوعی جنون، دیوانگی، سبکی عقل.
* هوس کردن: (مصدر لازم و مصدر متعدی ) به چیزی میل پیدا کردن، آرزومند چیزی شدن.
فرهنگ معین
(هَ وَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - میل ، آرزو. ۲ - شهوت ، خواهش نفس .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱جدا ۲دور
/hoos/ جدا - دور
مترادف و متضاد
شهوت، میل، هوی
اشتیاق، تمایل، خواهش، رغبت، سودا، شوق، مطمع، میل
۱. شهوت، میل، هوی
۲. اشتیاق، تمایل، خواهش، رغبت، سودا، شوق، مطمع، میل
واژه نامه بختیاریکا
دل نوودی
