معانی کلمه : هو
لغت نامه دهخدا
هو. [ هَُ وَ ] (ع ضمیر) ضمیر واحد مذکر غایب یعنی او و آن . (ناظم الاطباء).
هو. [ هََ وو ] (ع اِ) کرانه . || روزن خانه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
او، در اشاره بهذات باریتعالی.
چرک و زرداب زخم.
〈 هو کشیدن: (مصدر لازم) [قدیمی] چرک و آماس کردن زخم.
صدا؛ آواز؛ فریاد؛ بانگ.
〈 هو کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه]
۱. سر و صدا راه انداختن.
۲. کسی را با جاروجنجال بدنام و بیآبرو کردن.
فرهنگ معین
( ~.) (اِ.) چرک و زرداب زخم .
(هُ) (اِ.) (عا.) صدا، آواز، فریاد.
(هُ وَ) [ ع . ] (ضم .) 1 - ضمیر مفرد مذکر غایب : او، آن . 2 - در نزد عرفا منظور خداوند است .
(هُ ) (اِ. ) (عا. ) صدا، آواز، فریاد.
( ~. ) (اِ. ) چرک و زرداب زخم .
(هُ وَ ) [ ع . ] (ضم . ) ۱ - ضمیر مفرد مذکر غایب : او، آن . ۲ - در نزد عرفا منظور خداوند است .
( ~. ) (اِ. ) چرک و زرداب زخم .
(هُ وَ ) [ ع . ] (ضم . ) ۱ - ضمیر مفرد مذکر غایب : او، آن . ۲ - در نزد عرفا منظور خداوند است .
دانشنامه آزاد فارسی
گویش مازنی
۱آرزو ۲خاطر
۱لفظی که برای آگاه کردن کسی به کار می رود ۲فریادی که زنان ...
از اصوات،برای دستور به بازگشت دادن به گاوان شخمی به هنگام ...
/hoo/ لفظی که برای آگاه کردن کسی به کار می رود - فریادی که زنان و مردان برای صدا زدن یک دیگر از مسافت دور به کار برند & آرزو - خاطر & از اصوات، برای دستور به بازگشت دادن به گاوان شخمی به هنگام شخم
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( هَو ) اتفاق
( هُو ) او
( هَو ) دم؛ لحظه؛ آن. مثلاً یَه هَو یعنی یِهو؛ ناگهان
( هَو ) شایع؛ چو
( هُو ) او
( هَو ) دم؛ لحظه؛ آن. مثلاً یَه هَو یعنی یِهو؛ ناگهان
( هَو ) شایع؛ چو
