همواره. [ هََ م ْ رَ / رِ ] ( ق ) پیوسته و همیشه و مدام. ( برهان ). هماره. هموار : به خط و آن لب و دندانْش بنگرکه همواره مرا دارند در تاب.پیروز مشرقی.خواسته تاراج گشته سر نهاده بر زیان لشکرت همواره یافه چون رمه ی ْ رفته شبان.رودکی.کردم روان و دل را بر جان او نگهبان همواره گردش اندر گردان بوند و کاوان.دقیقی.همواره پراپیخ است آن چشم فژاکن گویی که دو بوم آنجا بر خانه گرفته ست.عماره.همی بود همواره با ...