معانی کلمه : همام
لغت نامه دهخدا
همام . [ هََ م ْ ما ](اِخ ) ابن غالب . رجوع به فرزدق (شاعر معروف ) شود.
همام . [ هََ م ْ ما ] (اِخ ) ابن یزید. از صحابه ٔ رسول است . (یادداشت مؤلف ).
همام . [ هََ م ْ ما ] (اِخ ) ابن حارث . از صحابه ٔ معروف رسول . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
۱. پادشاه بلندهمت.
۲. مرد بزرگ و دلیر و بخشنده.
۳. شیر درنده.
۲. مرد بزرگ و دلیر و بخشنده.
۳. شیر درنده.
فرهنگ معین
(هَ مّ) [ ع . ] (ص .) سخن چین ، نمام .
(هُ) [ ع . ] (اِ.) 1 - پادشاه بلند همت . 2 - دلیر، بخشنده .
(هُ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - پادشاه بلند همت . ۲ - دلیر، بخشنده .
(هَ مّ ) [ ع . ] (ص . ) سخن چین ، نمام .
(هَ مّ ) [ ع . ] (ص . ) سخن چین ، نمام .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: homām) (عربی) دارای مقام و منزلت و فضایل ارجمند ؛ پادشاه بزرگ همت ؛ مهتر دلیر و جوانمرد ؛ سرور بزرگوار ؛ (در اعلام) همام تبریزی از شعرا و سخنگویان نامدار آذربایجان (قرن هشتم هـ .ق) که در غزل سرایی استاد بود .
مترادف و متضاد
سخنچین، غماز، نمام
