معانی کلمه : هلال
لغت نامه دهخدا
هلال . [ هَِ ] (اِخ ) نام شانزده تن صحابی است . (منتهی الارب ).
هلال . [ هَِ ] (اِخ ) حیی است از هوازن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
هلال . [ هَِ / هََ ] (ع اِ) باران نخستین . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
ماه از شب اول ماه قمری تا سه شب که در آسمان به شکل کمان دیده میشود؛ ماه نو.
〈 هلالاحمر: مؤسسهای خیریه در کشورهای اسلامی، با تٲسیسات امدادی و درمانی که به آسیبدیدگان و زخمیشدگان جنگ و دیگر نیازمندان کمک میکند.
فرهنگ معین
(هِ ) [ ع . ] (اِ. ) ماه نو.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
کمان
دانشنامه عمومی
آلبرایت
جملات نمونه
هلال منظر، مه لقا
good-looking, attractive
هلال وار
crescentic, semicircular, crescent
هلال ابرو
arched eyebrow, semicircular eyebrow, bow-shaped eyebrow
رویت هلال را به فال نیک گرفت
he took the appearance of the new moon as a good sign
مترادف و متضاد
نیمدایره
ماهنو، نوماه
۱. ماهنو، نوماه
۲. نیمدایره
