هزارمیخ. [ هََ / هَِ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) خرقه درویشان که بخیه بسیار بر آن زده باشند، و آن را هزارمیخی هم میگویند. ( برهان ). نوعی از لباس فقرا که به رشته های گنده جابه جا دوزند. ( غیاث ) : چو پشت قنفذ گشته تنورش از پیکان هزارمیخ شده درعش از بسی سوفال.زینبی.برکش میخ غم ز دل پیش که صبح برکشداین خشن هزارمیخ از سر چرخ چنبری.خاقانی.دلق هزارمیخ شب آن ِ من است و من چون روز سر ز صدره خارا برآورم.خاقانی...
فرهنگ عمید
۱. جامۀ خشن و خرقۀ درویشان که بخیۀ بسیار بر آن زده باشند. ۲. آسمان پرستاره: برکش میخ غم ز دل پیش که صبح برکشد / این خشن هزارمیخ از سر چرخ چنبری (خاقانی: ۴۲۵ ).
فرهنگ معین
( ~. ) (اِمر. ) کنایه از: ۱ - خرقة درویشان که بخیة بسیاری بر آن زده باشند. ۲ - آسمان پر ستاره .