معانی کلمه : هریک
لغت نامه دهخدا
هریک. [ هََ ی َ / ی ِ ] ( ضمیر مبهم مرکب ) هرکدام. ( یادداشت به خط مؤلف ) :
روی هریک چون دوهفته گرد ماه
جامه شان غفه ، سمورینشان کلاه.چو شب روز گشت انجمن شد سیاه
بدان نیز کردند هریک نگاه.ابر ده و دو هفت شد کدخدای
گرفتند هریک سزاوار جای.رجوع به هر شود.
روی هریک چون دوهفته گرد ماه
جامه شان غفه ، سمورینشان کلاه.چو شب روز گشت انجمن شد سیاه
بدان نیز کردند هریک نگاه.ابر ده و دو هفت شد کدخدای
گرفتند هریک سزاوار جای.رجوع به هر شود.
مترادف و متضاد
each (صفت)
هر، هر یک، هر یکی
each (ضمير)
هر یک
one another (ضمير)
هر یک
واژه نامه بختیاریکا
( هِریک ) خنده؛ هنده هریک
