هرم . [ هََ ] (اِخ )نام ابوالعجفاء سلمی است . (یادداشت به خط مؤلف ).
هرم . [ هََ ] (اِخ )نام ابوخالد الوالبی است . (یادداشت به خط مؤلف ).
هرم . [ هََ ] (اِخ ) نام ابوزرعةبن عمروبن جریر است . (یادداشت به خط مؤلف ).
پیر؛ فرتوت؛ کهنسال.
۱. گرمی آتش.
۲. شعلۀ آتش.
۱. بسیار پیر و کهنسال شدن.
۲. پیری؛ فرتوتی.
جسم مخروطیشکل که قاعدۀ آن مثلث یا مربع یا کثیرالاضلاع باشد و وجوه جانبی آن مثلثهایی باشند که همه به یک رٲس مشترک منتهی شوند.
(هُ) (اِ.) (عا.) گرمی آتش .
(هَ رِ) [ ع . ] (ص .) سخت پیر و خرف .
(هَ رَ) [ ع . ] (اِ مص .) پیری ، کهنسالی .
(هَ رَ) [ ع . ] (اِ.) جسمی مخروطی شکل که قاعده اش مربع یا چندضلعی باشد و وجوه جانبی آن مثلث هایی باشند که همه به یک رأس مشترک منتهی شوند.
تاب، تابش، حرارت، دمه